أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
206
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
سر بردار تا فرزند خود « 1 » را بينى بىرحموار دربند و غل كشيده ، و اسيروار پلاس پوشيده . سر بردار تا يوسف را بينى به بازار عرض دنيا فروخته ، و از كنار پدر مهجور گشته و از خانومان خود دور گشته . يا مادر ، مرا بهمتى معاونت كن ، و اگر آلودهء جرمى گشتهام به حق شفاعت كن . در ساعت از گور صيحه برخاست « 2 » و ناله برآمد و گفت : « وا ولداه وا قرّة عيناه اكثرت همى و آذيت روحى . » گفت « 3 » : اى فرزند نازنين من ، و اى دلارام « 4 » دين و دل من ، غمم بسيار كردى و جانم بتيغ دردى ديگر افگار كردى ، « 5 » كى با تو چنين كردند ، گوى چه قضا بود « 6 » ؟ يوسف مىگريست و مىگفت : يا مادر زنهار . و مادر او را در گور تسلى همىكرد « 7 » و مىگفت : « 8 » دل مشغول مدار . ملك تعالى « 9 » با سرّ « 10 » او خطاب مىكرد كى : كار با من گذار « 11 » . ندانم كى تا در خطاب زنده نگرم ، يا در جواب مرده نگرم ، يا در لطف آفريننده نگرم . زنده به درد مىناليد ، و مرده بجان مىشنيد ، و آفريننده به نظر فضل مىنگريد . اينت كارى عجب و اينت مناجات عظيم و غريب . عجبتر ازين دانى كدام است ، آنك چون مؤمنى « 12 » گذشته شود و در آن « 13 » زندان لحد واداشته « 14 » شود ، اگر جوانى بود ، پدرش بر سر گور آيد و نوحه « 15 » آغاز كند ، و اگر پيرى بود ، فرزند « 16 » بر سر گور آيد و ناله آغاز كند « 17 » . و اگر زنى بود ، شوهر « 18 » بر سر گور آيد و گريه آغاز « 19 » كند . و اگر كدخدايى بود ، زنش « 20 » بر سر گور آيد و مويه آغاز كند و اوصاف او را در سراييدن گيرد . از حضرت « 21 » ندا آيد : يا مادر و يا پدر ، چندين « 22 »
--> ( 1 ) - خويش ( 2 ) - در متن : برخواست ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - آرام دل ( 5 ) - + چه كردى ( 6 ) - « گوى چه قضا بود » ندارد ( 7 ) - سلوة مىداد ( 8 ) - + اى فرزند ( 9 ) - + جل جلاله ( 10 ) - + با دل يوسف ( 11 ) - + هيچ غم مدار ( 12 ) - + از دار دنيا ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - باز بسته ( 15 ) - + و زارى ( 16 ) - فرزندش ( 17 ) - « ناله آغاز كند » ندارد ( 18 ) - شوهرش ( 19 ) - ناله و زارى ( 20 ) - عيالش ( 21 ) - + ذو الجلال ( 22 ) - + مناليد